|
پسر نازنينم روزهاي پشت سر هم ميگذرند و منو بابا نظاره گر بزرگ شدن شما هستيم.خدا جونم شكرت هر روز با بابا ميري پارك و ظهر هم ميايين سراغ مامان. گاهي اوقات از شدت خستگي تو صندليت خوابت ميبره تو اميد زندگي ما هستي انشاا.. هميشه سلامت باشي عزيزم. كم كم فصل امتحاناي بابات داره نزديك ميشه دقيقا كارهايي رو كه بابا و مامان انجام ميدن رو تقليد ميكني مثل خوندن كتاب ما رو كلي مي خندوني ۴ آبان بود كه شما مريض شدي و بابا فرداش بردت دكتر اما اسهال و استفراغت هنوز قطع نشده بود كه چهارشنبه مجور شديم ببريمت بيمارستان كودكان دكتر ويزيتت كرد واي خداي من نميدوني منو بابا چه حالي داشتيم. مرديم و زنده شديم تا حالت خوب شد ۵ روز بستري بودي تا اينكه مرخص شدي. نصف شبها حالت بدتر ميشد همه نگرانت شدن و ميومدن احوالپرسيت عمه روزها ميومد تا پيشت باشه و باهات بازي كنه مامان و بابام همه بعد از ترخيصت اومدن پيشت و مامان بزرگت يه هفته پيشت بود. دوتا هم اتاقي عوض كردي يكي اسمش امير حسين بود كه بابا بهش ميگفت پيازچه ودومي اسمش آرتيكاس بود. محمدصالح گلم وقتي مي خواستند ست سرمت رو بزنند تو رگ دستت چقدر گريه كردي و منو بابا هم از اتاق بيرون كردن اميدوارم كه اين آخرين مريضي عمرت باشه گلم. الان خدا رو شكر خيلي بهتري و مشغول گرفتن دوده خونه و من و بابا كلماتي مثل بغل.برق.و...ميگي دوستت داريم نازنين پسر خوب بخوابي
سلام اميد خيلي خيلي خوشحالم كه خداي مهربون تو رو مهمون خونه ما كرده. اميدوارم من و بابا لياقت تربيت و داشتن گلي مثل تو را داشته باشيم. محمدصالح گلم اين ماه خيلي خيلي درد كشيدي ۴ تا از دندونهاي تختت دراومدن و ۴ تا ديگه دارن در ميان. خيلي بي تابي ميكني . گاهي اوقات بهت قطره استامينوفن ميدم ولي چكار كنم كه بايد تحمل كني هم شما و هم ما هزار ماشاا.. خيلي باهوشي به قول بابا *عقل جن رو داري* تمام وسايل رو مي شناسي و صداشونو در مياري اين ماه صداي گاو و بع بعي رو در مياري آخه پسرم مگه تو دختري كه اينقدر مي ري تو آشپزخونه و دست به همه چيز ميزني؟؟؟؟؟؟؟گاهي اوقات تمام كابينتهاي پايين رو چندين بار بهم مي ريزي و منو بابا مجبوريم جعمشون كنيم. امروز داريم ميريم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ آخه مادربزرگ داره از زيارت كربلا برمي گرده پسر عزيزتر از جانمان دوستت داريم.
محمدصالح عزيز مامان ماشاا.. روز به روز شيرين تر و شيطون تر ميشي دقيقا كارهاي مامان و بابا رو تقليد ميكني و اداي ما رو در مياري در حال درآوردن دندون هستي تا حالا ۸ تا مرواريد خوشگل روي لثه هات در اومده و فكر كنم كم كم دندونهاي آسيات هم دربياد قربونت برم خيلي لاغر شدي چون هم درد دندونا رو تحمل ميكني ما كه دربست مخلص جنابعالي هستيم. الهي كه هميشه سلامت و شاد باشي نازنينم الان صداي اردك بهت ميگم محمدصالح جان اردك چي ميگه مامان؟ شماهم ميگي مق مق (يعني مگ مگ) صداي و حركت هواپيما رو هم بلدي و خيلي از هواپيما خوشت مياد تمام اعضاي بدنتو مي شناسي و با زبون بي زبوني با هامون حرف ميزني .به همه چيز ميگي آب( از ماست و غذا و ميوه گرفته تا....) بابا و مامان رو كامل صداميكني.عاشق گردش و بيرون هستي هر روز با بابا ميري دد و پفيلا دوست داری و صبحها با بابا می ری تو حیاط و با دوچرخه بچه ها بازي ميكني. تو ماه رمضون هم برديمت گالري كودك و ازت كلي عكسهاي خوشگل گرفتيم. الهي قربونت برم
محمدصالح عزيزم فقط مي تونم بگم كه هزار ماشاا.. به قول بابا شدي زلزله ۸ ريشترني هر چي به دستت بياد در عرض جيك ثانيه ترتيبشو ميدي خلاصه اينكه نگه داشتنت خيلي سخت شده يه چيز خيلي جالب اينكه كاملا حرفهاي ما رو مي فهمي و با زبون بي زبوني به ما ميگي كه كاملا متوجه هستي منو بابا در مورد چي صحبت ميكنيم. برامون تاتي ميكني . دست ميزني. ميرقصي اين ماه برديمت دكتر و خانم دكتر گفت كمي كاهش وزن پيدا كردي خيلي برات ناراحت شدم آخه به مدت ۳ هفته برام بعدازظهرها كلاس گذاشته بودند و من نتونستم خوب بهت برسم همين كه از دكتر اومديم برات يه برنامه غذايي مفصل نوشتم و دارم هر روز برات اجرا ميكنم اميدوارم ۱۴ ماهگي وقتي براي كنترل ميبريمت بهتر شده باشي الهي كه هميشه تنت سلامت باشه عزيز دلم مي بوسمت
بنام قادر متعال تولد تولد تولدت مبارك .....مبارك مبارك تولدت مبارك... بيا شمع ها رو فوت كن تا ۱۰۰ سال زنده باشي..... بالاخره اين روز قشنگ هم اومد ...خدايا شكرت چقدر دلم مي خواست همچين روزي رو ببينم. همه برات زحمت كشيدن از مامان بزرگ و بابا بزرگ گرفته تا دائي و زن دائي.......دست همشون درد نكنه
شما هم كه از خوشحالي نمي دونستي چكار كني فقط جيغ مي كشيدي و بلند مي خنديدي. كلي عروسك و اسباب بازي و لباس كادو گرفتي محمدصالح عزيزم دوستت داريم . وجودت تو خونه مايه بركت و شادي زندگي ما شده.برات بهترينها رو آرزو ميكنم. خداوندا دامن همه آرزومندان را سبز بفرما. الهي آمين
محمدصالح عزيزم واكسن يك سالگيت رو با مامان بزرگ رفتيم درمانگاه كه به بازو دست راستت زدن من از اطاق رفتم بيرون چون طاقت گريه كردنت رو ندارم. خدا رو شكر تب نكردي اما همش مراقب بودم دستم به دستت نخوره. پسر عزيزم اميدوارم هميشه تنت سلامت باشه.
بنام خداي مهربون و حكيم محمدصالح عزيزم روزها داره همينطور مثل باد سپري ميشه و من و بابا خيلي خيلي خوشحاليم كه خداوند تو رو به ما هديه كرده هزارماشاا.. روز به روز شيرينتر و بانمكتر ميشي. اين ماه خيلي با ماههاي قبليت فرق داره چون حس ميكنيم همه چيز رو ميفهمي و با نگاهت با ما حرف ميزني... يك دفعه سينه خيز رفتن و چهار دست و پا رفتن رو ياد گرفتي و حسابي شيطوني ميكني منم كه دائم مواظبتم تا برات اتفاقي نيفته ولي بعضي موقع ها ديگه نمي تونم نگهت دارم. عاشق بستني هستي وقتي ميبيني ديگه ول نميكني و دائم جيغ ميزني... خيلي قلدر شدي سر منو بابا داد ميزني ..هر چي بخواي با جيغ زدن ميگيري...ما هم كه تسليم امر جنابعالي هستيم وقتي صداي تلفن يا آيفون در مياد زود با تعجب نگاه ميكني و ميگي كيه؟چيه؟ و من و بابا كلي برات ذوق ميكنيم.الهي كه هميشه زنده باشي و تنت سلامت
بازهم ترا شکر و سپاس گویم بخاطر نعمتهایی که به ما ارزانی داشتی قربون اون ذوق کردنات برم..... بیچاره بابا جرات نمیکنه تو خونه به من نگاه کنه چون خیلی مامان رو دوست داری و میگی مامان فقط مال منه ای شیطون بلا از عروسکات بدت میاد و کمی حسودی میکنی بهشون وای چه پسر بدی شدی چرا گریه میکنی؟ یه سگ داری که بابا بهش میگه آمیگو.شما خیلی اونو دوست داری و باهاش بازی میکنی الهی قربونت برم که اینقدر لثه هات می خاره و همش ما رو گاز میگیری... داخل روروک بازی میکنی و از سینه خیز رفتن خیلی بدت میاد. البته گاهی اوقات هم جیغ های بنفش میکشی چرا منو با بند بستین به مبل .الان با باسن حرکت میکنی و جلو میری قند عسلم خیلی سعی میکنی که بایستی وقتی میای کنار ما شروع میکنی گرفتن و بالا کشیدن خودت......... با هر آهنگ هم خودتو سریع تکون میدی...... صبحها زرده تخم مرغ را با بیسکویت مخلوط میکنیم و بهت میدیم آخه طعم تخم مرغ را دوست نداری البته این کشف بابایی بود.دستش درد نکنه. آبمیوه هم آب سیب و پرتغال و هویج و موز را خیلی دوست داری برات می ریزم تو لیوان نی دار شما هم قورت قورت می خوری. ماشاا.. دفعه اول که نی رو گذاشتم تو دهنت راحت تونستی مک بزنی.... از اواخر ۸ ماهگی دیگه صحبت میکنی به من میگی مم و به بابا میگی بب گاهی اوقات هم لبات رو روی هم فشار میدی میگی بابا خلاصه اینکه از اول سال موندی پیش بابا بابای رو گاهی خیلی خسته میکنی .راستش دلمون نمیاد با این سن کمت شما رو مهد بزاریم
مامانی فندق خان با "آقا محمدصالح عزیز" تصمیم گرفتیم که مراتب تشکر و قدردانی خودمون رو رسماْ به بابایی مهربون اعلام کنیم. پدر جونم ازت خیلی خیلی ممنونم که اینهمه زحمت منو میکشی انشاا.. در آینده برات به نحو احسن جبران کنم. همسر مهربانم از تمام زحماتی که برای من و گل پسرمون میکشی سپاسگزارم. الهی سایه ات همیشه بالای سرما باشه و تنت سلامت .آمین یا رب العالمین
عيد امسال هم اومد مثل سالهاي گذشته ولي با يه تفاوت خيلي زيبا آره........ اومدن محمدصالح به جمع خانوادمون مامان و بابا ودائي اومدن پيشمون . بهت عيدي دادن و كلي باهات بازي كردن. ما به خاطر فسقلي نتونستيم امسال جايي بريم.دائي ماني و زن دائي هم ۲ روز آخر از شمال كه برميگشتن اومدن پيشمون. روز ۱۳ هم رفتيم پارك....اينم عكسش عزيزكم تو همچنان عاشق دايي هستي و باهاش ميرقصي .ماست و پرتغال هم خيلي دوست داري فعلا پيش بابا موندي روز اول خيلي بهونه منو ميگرفتي ولي روز به روز داري به بابا عادت ميكنی. وقتي ميام سركار و زنگ ميزنم خونه و صداي جيغ هاي تو رو میشنوم دلم خيلي برات زف ميره اميدوارم امسال سال خوبي براي همه مردم باشه......انشاا..
محمد صالح جونم توي ۷ ماهگي ديگه ماشاا.. بدون كمك ميشيني ...از خودت صدا هاي جالبي در مياري.شعر مي خوني ....ميزارمت تو كالسكه و با خودم مي برمت تو آشپز خونه تا به كارهام برسم........ ديگه وقتي ميبرمت حموم عكس العمل نشون ميدي و ميگي چرا سرمو مي شوري جديدا روي دست راست و چپت مي خوابي و من كلي ذوق ميكنم مثل آدم بزرگها چقدر عاشق کارتون و آهنگهای تلویزیون هستی حسابی گوش میکنی و می خندی خلاصه اينكه حسابي جيگر شدي. قربونت برم الهی تو ۸ ماهگي هم كم كم منو و بابا رو صدا ميكني...در حال در آوردن ۲ تا دندون خوشگل هستي تنوع غذاييت كمي بيشتر شده سوپ و آبميوه رو خیلی دوست داری
اول اسفند قرارشد یه هفته ای همگی بیایم پیش پدربزرگ و مادربزرگ ........وای خدای من چقدر خوشحالم محمدصالح جون تا خونه مادربزرگ خواب بودی.نزدیک پلیس راه دیگه کلافه و خسته شدی درست شب اول بخاطر دندون درآوردن صبح که از خواب پاشدی دیدیم دندونت مثل دونه برنج روی لثت سفیدی میکنه...... مبارکت باشه عزیزم. انشاا.. بقیه دندونات هم خیلی زود دربیاد
براش سوپ خوشمزه درست ميكنم و سبزي اونو هميشه تازه ميريزم خيلي سوپش رو دوست داره اما از قطره آهن كه خداييش خيلي بدمزه است بدش مياد... قربونش برم با زور مي خوره و بقول باباش ما ميشيم جانگولر تا گل پسرمون قطره بخوره الهي كه همه بچه ها سالم و سلامت با ناز پدر و مادر بزرگ بشن.....آمين يا رب العالمين
ديگه كم كم بايد آماده رفتن به خونمون ميشديم........ واي خداي من چقدر سخت بود قلبم داشت از سينم ميزد بيرون ولي رسم دنياست ديگه هر جا باشي آخر بايدبري......... خلاصه اينكه بابا اومد سراغمون و ما برگشتيم.ولي چه برگشتني مامان و بابا بندگان خدا تا يه هفته حالشون خيلي بد بود آخه ۶ ماه محمدصالح رو بزرگ كرده بودند دايي و زندايي هم خيلي ناراحت بودند شب اول كه اومديم تهران محمدصالح خيلي بدقلقي ميكرد و كلافه بود بخاطر هواي تهران ۱۰ روز كامل سرفه ميكرد برديمش دكتر خدا رو شكر تب نداشت. چقدر هفته اول سختم بود ولي خوب گذشت تازه اونجا فهميدم كه چقدر مامان و بابام زحمتمون كشيدن درست ۱۰ روز بعد مامان و بابا اومدن تهران دلشون خيلي براي محمدصالح تنگ شده بود. هزارتا بوس براي همشون
روزها پشت سر هم طي ميشد و گل پسرم بزرگتر روز واكسنش هم فرا رسيد و رفتيم كلينيك نزديك خونه برات پرونده تشكيل داديم و واكسنتو زديم الهي قربونت برم زف كردي ۳ نصف شب هم با بي قراريت از خواب پاشدم ديدم با اينكه مرتب بهت استامينوفن دادم تب شديدي كردي سريع بابا رو از خواب بيدار كردم دست و پاتو چندين دفعه شستيم و بهت قطره داديم خدا رو شكر تا ساعت ۴ تبت اومد پايين و شما راحت خوابيدي.
اومدن مامان و بابا مصادف شد با عاشورا و تاسوعا. پارسال این موقع محمدصالح تو شکم مامانش ۳ ماهه بود ولی ماشاا.. امسال۶ ماهه ولی امسال خدا رو شکر لباس زیبای سقا رو که هزاران بار آرزوشو داشتم پارسال بابا برای مراسم عزاداری با دوستش رفته بود بازار بزرگ و این لباس رو برای شما خرید ....وقتی از در اومد و لباس رو به من داد من گفتم از کجا میدونی پسره؟ چرا سربند یا قمر بنی هاشم؟ چرا خانم فاطمه الزهرا براش نخریدی.بابا هم گفت نمی دونم چرا ته دلم میگه پسره.ولی خوب اگه دختر شد سربندشو عوض میکنیم. خلاصه اینکه امسال شما کلا با این سربند مشکل داشتی لباس رو ۱۰ دقیقه تنت کردم و ازت کلی عکس گرفتم شما هم هی جیغ میکشیدی قربونت برم
خيلي بهمون خوش گذشت كلي عكس و فيلم يادگاري گرفتيم آجيل و انار و هندونه و .... فقط جاي بابا خيلي خالي بود انشاا.. سال ديگه همه در كنار هم......
محمدصالح جونم خدا رو شکری وارد ماه پنجم شده. حركات جديدي انجام ميده.همه رو ميشناسه. دیگه دستاشو دور گردنم میندازه بهم میچسبه برام می خنده و حسابی دلمو می بره. اسباب بازيهاشو دستش ميگيره با هاشون بازي ميكنه.
منم روزی ۱۰۰۰بار میگم الهی قربونت بشم الهی فدات بشم..... اینم یه عکس هزار ماشاا..خوشگل از محمدصالح که بغل باباش ایستاده محمدصالح جونم گاهی اوقات خیلی بد می خوابی الان خودشم داره آ واز می خونه دائم دستش تو دهنشه. چون لثه هاش مي خاره... داره دندون در مياره اينم يه عكس از نخود فرنگیم که قبل از خواب پاهاشو بالا ميبره و ميكنه تو دهنش همه میگن خواهرشو میخواد آخه پاهات شكست چكار ميكني فندقم؟ محمدصالح عزیزم آرزوی مادرت اینه که وقتی بزرگ شدی حافظ قرآن بشی حتما کمکت میکنم فقط خودتم بایدهمراهی کنی باباتم خیلی زحمتتو میکشه و انشاا.. در آینده برات کلی برنامه داره برات بهترین روزها رو آرزو میکنم.انشاا.. اينم يه عكس خوشگل از غذا خوردن محمدصالح كه مامان بزرگش داره بهش ميده.......فرنی و حریره بادوم.... آب ليموشيرين هم خيلي دوست داره اما از قطره مولتی ویتامین اینم یه عکس ازجیگر طلام ماشاا..وقتی از حموم میاد مثل دسته گله محمدصالح جونم عاشق آبه و حموم رو خیلی دوست داره وقتی از حموم میاد شیر می خوره و می خوابه دست مامان بزرگش درد نكنه 2 دست لباس كاموايي خيلي خوشگل براي زمستون جيگر طلام بافته كه عكسشو مي زارم. ماشاا.. زندائي جونشم
امروز روز تولدمه. محمدصالح عزيزم هم وارد ۶ ماهگي شده و من خيلي خوشحالم خدا جونم شكرت........... امروز از ته دلم آرزو كردم كه اي خدايا....اي خالقم......اي مهربانترينم همه آدم هاي روي زمين رو به حاجتاشون برسون و دل همه رو شاد كن.......... امروز خونه دائي و زن دائي دعوتيم.......چند تا عكس خوشگل از شب تولدم از محمدصالح گرفتيم كه براش ميزارم........ زن دائي تا ميتونست برات اسباب بازي آماده كرده بود تا باهاشون بازي كني دستش درد نكنه........ محمدصالح جونم خوابت مياد!!!!!!!! من و بابا دوستت داريم و برات آرزوي سلامتي ميكنيم.
به نام خداي رحمت و پاكي امروز دهم آذرماهه. محمدصالح براي اولين بار بارش برف سفيد و زيبا رو از آسمون ديد منم براي همه بچه ها و محمدصالح عزيزم دعا كردم باشه............ تازه به محمدصالحم قول دادم تا وقتي بزرگ شد با هم يه آدم برفي خوشگل الهي قربونش برم جيگر طلاي مامانشه..........
محمدصالح جونم سه ماهت تموم شده بود كه من و شما و مامان بزرگ و دائي و بابا با ماشينمون رفتيم مسافرت واي چقدر خوش گذشت ...اولين مسافرت با محمدصالح..... گیلان و مازندران و گلستان و از همه بهتر مشهد... زیارت امام رضا(ع) بابا اولین کاری که کرد تو حیاط امام رضا آستیناتو داد بالا و برات وضو گرفت بعد بردت زیارت و دستت رو زد به پنجره فولاد بابا به افتخار تو كلي هزينه كرد كه بهت خوش بگذره و ما رو اذيت نكني دستش درد نكنه..... لب دریا..ماهی سفید..آب تنی.. اینم یه عکس خوشگل از محمدصالح جونم ....مامان بزرگ داشت لباستو عوض میکرد که دائی سر رسید و ازت ۲ تا عکس خوشگل گرفت.... قربونت برم
محمدصالح عزيزم ماشاا.. روز به روز بزرگتر ميشه و صداها و اداهاي جالبي از خودش در مياره و دل همه رو مي بره. مامان بزرگ و بابا بزرگش خيلي زحمت محمدصالح رو كشيدن دستشون درد نكنه...قرار شده وقتي بزرگ شد تا مكه كولشون كنه..... دائي ماني و زندا ئي رو كه نگو ديگه و اما دائي كوچيكه اينم ۲تا عكس از 2 ماهگي محمدصالح..... بگو هزار ماشاا.. گل پسرم اينجا لباس فوتبالي پوشيده .... بچم مونده به حرف باباش گوش بده پرسپوليسي بشه يا به حرف دائي هاش كه استقلاليند...... برات بهترينها رو آرزومنديم مامان و بابا
محمدصالح جونم از حموم اومده....... فرشته كوچولوم تو تختش راحت خوابيده.....
اولين جمله وبلاگ محمدصالح را با ياد خدا شروع ميكنم و خداي مهربون رو سپاس ميگويم بخاطر تمام داده ها و نداده هايش......... خداي مهربونم ما از تو ممنونيم كه محمدصالح عزيز رو بهمون هديه كردي. ما رو كمك كن تا هر چه در توان داريم براي تربيت و آسايش پسر نازنينمون بكوشيم. الهی آمین یا رب العالمین محمدصالح عزيزم به جمع ما خوش آمدي و به اندازه يه دنيا دوستت داريم. |
About![]()
"بنام خداوند بخشنده مهربان"
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 Links
هديه خداي مهربون |