تبليغاتX
امانت الهي



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


امانت الهي

محمدصالح عزیزدل مامان و بابا

بنام خداي مهربون و عزيز

پسر نازنينم روزهاي پشت سر هم ميگذرند و منو بابا نظاره گر بزرگ شدن شما هستيم.خدا جونم شكرت 

هر روز با بابا ميري پارك و كلي بازي ميكني

 و ظهر هم ميايين سراغ مامان.

گاهي اوقات از شدت خستگي تو صندليت خوابت ميبره و من كلي دلم برات ميسوزه.

تو اميد زندگي ما هستي انشاا.. هميشه سلامت باشي عزيزم.

كم كم فصل امتحاناي بابات داره نزديك ميشه و بنده خدا خيلي استرس داره.

دقيقا كارهايي رو كه بابا و مامان انجام ميدن رو تقليد ميكني مثل خوندن كتاب و رانندگيو جاروبرقي

ما رو كلي مي خندوني

۴ آبان بود كه شما مريض شدي

و بابا فرداش بردت دكتر اما اسهال و استفراغت هنوز قطع نشده بود كه چهارشنبه مجور شديم ببريمت بيمارستان كودكان تو خيابون طالقاني

دكتر ويزيتت كرد و گفت بدليل رفتن آب بدنت بايد بستري بشي..

واي خداي من نميدوني منو بابا چه حالي داشتيم.

مرديم و زنده شديم تا حالت خوب شد

۵ روز بستري بودي تا اينكه مرخص شدي.

نصف شبها حالت بدتر ميشد و من بالاي سرت دعا و قران مي خوندم و گريه ميكردم. فكر كنم چشمت كرده بودن

همه نگرانت شدن و ميومدن احوالپرسيت

عمه روزها ميومد تا پيشت باشه و باهات بازي كنه و من كمي استراحت كنم . دستش درد نكنه.

مامان و بابام همه بعد از ترخيصت اومدن پيشت و مامان بزرگت يه هفته پيشت بود.دستش درد نكنه

دوتا هم اتاقي عوض كردي يكي اسمش امير حسين بود كه بابا بهش ميگفت پيازچه و به شما هم ميگفت تربچه

ودومي اسمش آرتيكاس بود.

محمدصالح گلم وقتي مي خواستند ست سرمت رو بزنند تو رگ دستت چقدر گريه كردي

و منو بابا هم از اتاق بيرون كردن

اميدوارم كه اين آخرين مريضي عمرت باشه گلم.

الان خدا رو شكر خيلي بهتري و مشغول گرفتن دوده خونه و من و بابا

كلماتي مثل بغل.برق.و...ميگي

دوستت داريم نازنين پسر

خوب بخوابي

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت9:7توسط ماماني | |

به نام خداي رحمان و رحيم

سلام اميد زندگيم. شادي بخش جسم و روحم. زيباترين نگاهم. دوستت دارم ماماني قشنگه.

خيلي خيلي خوشحالم كه خداي مهربون تو رو مهمون خونه ما كرده. اميدوارم من و بابا لياقت تربيت و داشتن گلي مثل تو را داشته باشيم.

محمدصالح گلم اين ماه خيلي خيلي درد كشيدي ۴ تا از دندونهاي تختت دراومدن و ۴ تا ديگه دارن در ميان. خيلي بي تابي ميكني . گاهي اوقات بهت قطره استامينوفن ميدم ولي چكار كنم كه بايد تحمل كني هم شما و هم ما

 

هزار ماشاا.. خيلي باهوشي به قول بابا *عقل جن رو داري*

تمام وسايل رو مي شناسي و صداشونو در مياري

اين ماه صداي گاو و بع بعي رو در مياري  

آخه پسرم مگه تو دختري كه اينقدر مي ري تو آشپزخونه و دست به همه چيز ميزني؟؟؟؟؟؟؟گاهي اوقات تمام كابينتهاي پايين رو چندين بار بهم مي ريزي و منو بابا مجبوريم جعمشون كنيم.

امروز داريم ميريم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ

آخه مادربزرگ داره از زيارت كربلا برمي گرده 

پسر عزيزتر از جانمان دوستت داريم. 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت9:4توسط ماماني | |

بنام خداي مهربون و عزيز

محمدصالح عزيز مامان ماشاا.. روز به روز شيرين تر و شيطون تر ميشي

 

دقيقا كارهاي مامان و بابا رو تقليد ميكني و اداي ما رو در مياري

در حال درآوردن دندون هستي تا حالا ۸ تا مرواريد خوشگل روي لثه هات در اومده و فكر كنم كم كم دندونهاي آسيات هم دربياد

قربونت برم خيلي لاغر شدي چون هم درد دندونا رو تحمل ميكني و هم خيلي فعال شدي و ورجه وورجه ميكنيحسابي فشار مامانو ميبري پايين و فشار بابا رو مي بري بالا

ما كه دربست مخلص جنابعالي هستيم.

الهي كه هميشه سلامت و شاد باشي نازنينم

الان صداي اردك و سگ و اسب و ماهي رو قشنگ در مياري

بهت ميگم محمدصالح جان اردك چي ميگه مامان؟ شماهم ميگي مق مق (يعني مگ مگ)

صداي و حركت هواپيما رو هم بلدي و خيلي از هواپيما خوشت مياد  وقتي نگاهت به آسمون ميفته دستت رو بلند ميكني و صداي هواپيما رو در مياري

تمام اعضاي بدنتو مي شناسي و با زبون بي زبوني با هامون حرف ميزني .به همه چيز ميگي آب( از ماست و غذا و ميوه گرفته تا....)

بابا و مامان رو كامل صداميكني.عاشق گردش و بيرون هستي هر روز با بابا ميري دد

بستني

 و پفيلا دوست داری و صبحها با بابا می ری تو حیاط و با دوچرخه بچه ها بازي ميكني.

تو ماه رمضون هم برديمت گالري كودك و ازت كلي عكسهاي خوشگل گرفتيم. الهي قربونت برم

+نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت8:58توسط ماماني | |

بنام حضرت دوست

محمدصالح عزيزم فقط مي تونم بگم كه هزار ماشاا.. به قول بابا شدي زلزله ۸ ريشترني

هر چي به دستت بياد در عرض جيك ثانيه ترتيبشو ميدي

خلاصه اينكه نگه داشتنت خيلي سخت شده

يه چيز خيلي جالب اينكه كاملا حرفهاي ما رو مي فهمي و با زبون بي زبوني به ما ميگي كه كاملا متوجه هستي منو بابا در مورد چي صحبت ميكنيم.

برامون تاتي ميكني . دست ميزني. ميرقصي

اين ماه برديمت دكتر و خانم دكتر گفت كمي كاهش وزن پيدا كردي خيلي برات ناراحت شدم آخه به مدت ۳ هفته برام بعدازظهرها كلاس گذاشته بودند و من نتونستم خوب بهت برسم

همين كه از دكتر اومديم برات يه برنامه غذايي مفصل نوشتم و دارم هر روز برات اجرا ميكنم اميدوارم ۱۴ ماهگي وقتي براي كنترل ميبريمت بهتر شده باشي

الهي كه هميشه تنت سلامت باشه عزيز دلم 

مي بوسمت

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت8:50توسط ماماني | |

 

بنام قادر متعال

تولد تولد تولدت مبارك .....مبارك مبارك تولدت مبارك... بيا شمع ها رو فوت كن تا ۱۰۰ سال زنده باشي.....

 2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif

بالاخره اين روز قشنگ هم اومد ...خدايا شكرت چقدر دلم مي خواست همچين روزي رو ببينم.

همه برات زحمت كشيدن از مامان بزرگ و بابا بزرگ گرفته تا دائي و زن دائي.......دست همشون درد نكنه

شما هم كه از خوشحالي نمي دونستي چكار كني فقط جيغ مي كشيدي و بلند مي خنديدي. كلي عروسك و اسباب بازي و لباس كادو گرفتي

محمدصالح عزيزم دوستت داريم .

 وجودت تو خونه مايه بركت و شادي زندگي ما شده.برات بهترينها رو آرزو ميكنم.

خداوندا دامن همه آرزومندان را سبز بفرما. الهي آمين

+نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت11:22توسط ماماني | |

  بنام خالق زيبائيها

محمدصالح عزيزم واكسن يك سالگيت رو با مامان بزرگ رفتيم درمانگاه كه به بازو دست راستت زدن من از اطاق رفتم بيرون چون طاقت گريه كردنت رو ندارم.

خدا رو شكر تب نكردي اما همش مراقب بودم دستم به دستت نخوره.

پسر عزيزم اميدوارم هميشه تنت سلامت باشه.

دوستت داريم. 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت11:21توسط ماماني | |

 

 بنام خداي مهربون و حكيم 

محمدصالح عزيزم روزها داره همينطور مثل باد سپري ميشه و من و بابا خيلي خيلي خوشحاليم كه خداوند تو رو به ما هديه كرده

هزارماشاا.. روز به روز شيرينتر و بانمكتر ميشي. اين ماه خيلي با ماههاي قبليت فرق داره چون حس ميكنيم همه چيز رو ميفهمي و با نگاهت با ما حرف ميزني...

يك دفعه سينه خيز رفتن و چهار دست و پا رفتن رو ياد گرفتي و حسابي شيطوني ميكني منم كه دائم مواظبتم تا برات اتفاقي نيفته ولي بعضي موقع ها ديگه نمي تونم نگهت دارم. عاشق بستني هستي وقتي ميبيني ديگه ول نميكني و دائم جيغ ميزني...

 

خيلي قلدر شدي سر منو بابا داد ميزني ..هر چي بخواي با جيغ زدن ميگيري...ما هم كه تسليم امر جنابعالي هستيمالهي قربونت برم وقتي نگاهت ميكنم با تمام وجود عشق ميكنم.تو اين مدت مامان بزرگ و بابابزرگ و دائيهات خيلي بهمون سر مي زنند. همش به بركت وجود شماست عزيزدلم

وقتي صداي تلفن يا آيفون در مياد زود با تعجب نگاه ميكني و ميگي كيه؟چيه؟ و من و بابا كلي برات ذوق ميكنيم.الهي كه هميشه زنده باشي و تنت سلامت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت14:2توسط ماماني | |

 به نام خدای مطلق بی نیاز

بازهم ترا شکر و سپاس گویم بخاطر نعمتهایی که به ما ارزانی داشتی

Just_Cuz_13.gifمحمدصالح عزیزم دیگه ماشاا.. داری همه چیز رو می فهمیااااااا و از هم تشخیص میدی....Just_Cuz_13.gif

قربون اون ذوق کردنات برم..... 

بیچاره بابا جرات نمیکنه تو خونه به من نگاه کنه چون خیلی مامان رو دوست داری و میگی مامان فقط مال منهLaie_7.gif

ای شیطون بلا

      

از عروسکات بدت میاد و کمی حسودی میکنی بهشون

وای چه پسر بدی شدی چرا گریه میکنی؟

یه سگ داری که بابا بهش میگه آمیگو.شما خیلی اونو دوست داری و باهاش بازی میکنی

الهی قربونت برم که اینقدر لثه هات می خاره و همش ما رو گاز میگیری.......الان ۲ تا دندون از پایین در آوردی و ۲تا هم از بالا

داخل روروک بازی میکنی و از سینه خیز رفتن خیلی بدت میاد. البته گاهی اوقات هم جیغ های بنفش میکشیloveshower.gifکه بابا مامان بیان منو از داخل این روروک بیارین بیرون.

چرا منو با بند بستین به مبل .الان با باسن حرکت میکنی و جلو میری

قند عسلم خیلی سعی میکنی که بایستی وقتی میای کنار ما شروع میکنی گرفتن و بالا کشیدن خودت.........

با هر آهنگ هم خودتو سریع تکون میدی......

صبحها زرده تخم مرغ را با بیسکویت مخلوط میکنیم و بهت میدیم آخه طعم تخم مرغ را دوست نداری البته این کشف بابایی بود.دستش درد نکنه. 

آبمیوه هم آب سیب و پرتغال و هویج و موز را خیلی دوست داری برات می ریزم تو لیوان نی دار شما هم قورت قورت می خوری.

ماشاا.. دفعه اول که نی رو گذاشتم تو دهنت راحت تونستی مک بزنی....

از اواخر ۸ ماهگی دیگه صحبت میکنی به من میگی مم و به بابا میگی بب گاهی اوقات هم لبات رو روی هم فشار میدی میگی بابا

خلاصه اینکه از اول سال موندی پیش بابا

بابای رو گاهی خیلی خسته میکنی .راستش دلمون نمیاد با این سن کمت شما رو مهد بزاریم

دست بابا درد نکنه خدا خیرش بده  

+نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت9:47توسط ماماني | |

بنام نور که جهان از وجود او پابرجاست

مامانی فندق خان با "آقا محمدصالح عزیز" تصمیم گرفتیم که مراتب تشکر و قدردانی خودمون رو رسماْ به بابایی مهربون اعلام کنیم.

2uge4p4.gif    2uge4p4.gif   2uge4p4.gif  2uge4p4.gif

پدر جونم ازت خیلی خیلی ممنونم که اینهمه زحمت منو میکشی انشاا.. در آینده برات به نحو احسن جبران کنم.

bliss.gifbliss.gifbliss.gifbliss.gifbliss.gif

همسر مهربانم از تمام زحماتی که برای من و گل پسرمون میکشی سپاسگزارم.

الهی سایه ات همیشه بالای سرما باشه و تنت سلامت .آمین یا رب العالمین 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت7:49توسط ماماني | |

                                                       بنام خداي مهربون و خالق ما ني ني هاي خوشگل و كوچولو 

عيد امسال هم اومد مثل سالهاي گذشته ولي با يه تفاوت خيلي زيبا

            آره........ اومدن محمدصالح به جمع خانوادمون     خداجونم بازم شكرت........ 

مامان و بابا ودائي اومدن پيشمون . بهت عيدي دادن و كلي باهات بازي كردن. ما به خاطر فسقلي نتونستيم امسال جايي بريم.دائي ماني و زن دائي هم ۲ روز آخر از شمال كه برميگشتن اومدن پيشمون.

روز ۱۳ هم رفتيم پارك....اينم عكسش

 

  عزيزكم تو همچنان عاشق دايي هستي و باهاش ميرقصي .ماست و پرتغال هم خيلي دوست داري فعلا پيش بابا موندي روز اول خيلي بهونه منو ميگرفتي  بطوريكه بابا شب سر درد گرفته بود...

ولي روز به روز داري به بابا عادت ميكنی. وقتي ميام سركار و زنگ ميزنم خونه و صداي جيغ هاي تو رو میشنوم دلم خيلي برات زف ميره الهي قربونت برم شيرين زندگيموقتي برميگردم از سركار حسابي شير مي خوري بعد باهم ميخوابيم بعد از خواب بهت آبميوه ميدم با قطره آهن و سوپ

اميدوارم امسال سال خوبي براي همه مردم باشه......انشاا..

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت7:46توسط ماماني | |

 به نام خالق ستاره ها و كهكشانها 

محمد صالح جونم توي ۷ ماهگي ديگه ماشاا.. بدون كمك ميشيني ...از خودت صدا هاي جالبي در مياري.شعر مي خوني ....ميزارمت تو كالسكه و با خودم مي برمت تو آشپز خونه تا به كارهام برسم........

ديگه وقتي ميبرمت حموم عكس العمل نشون ميدي و ميگي چرا سرمو مي شوريشبها تا دير وقت بيداري و از اين طرف تخت قل مي خوري مي ري اون طرف..........

جديدا روي دست راست و چپت مي خوابي و من كلي ذوق ميكنم مثل آدم بزرگها

چقدر عاشق کارتون و آهنگهای تلویزیون هستی حسابی گوش میکنی و می خندی

خلاصه اينكه حسابي جيگر شدي. قربونت برم الهی

تو ۸ ماهگي هم  كم كم منو و بابا رو صدا ميكني...در حال در آوردن ۲ تا دندون خوشگل هستي 

تنوع غذاييت كمي بيشتر شده سوپ و آبميوه رو خیلی دوست داری

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت20:51توسط ماماني | |

  بنام خداوند روزی دهنده بی منت

اول اسفند قرارشد یه هفته ای همگی بیایم پیش پدربزرگ و مادربزرگ

 

........وای خدای من چقدر خوشحالم..........ولی گویا این مسافرت نزدیک ۲ هفته طول کشید.......مادر بزرگ برای دایی خونه ای را معامله کردند که بابا خیلی زحمت این معامله رو کشید...دستش درد نکنه.

محمدصالح جون تا خونه مادربزرگ خواب بودی.نزدیک پلیس راه دیگه کلافه و خسته شدی  و حسابی جيغ   و داد راه انداختی   تا اینکه رسیدیم خونه.........چقدر همگی از دیدن تو بعد از ۲ ماه خوشحال شدن و کلی قربون صدقت رفتن..........

درست شب اول بخاطر دندون درآوردن  تا ۲ نصف شب گریه میکردی  تا اینکه بابا رو فرستادم برات قطره استامینوفن خرید بغل هیچکس نمیرفتی فقط تو بغل من بودی ودائم گریه میکردی و میگفتی مم.......همه خیلی برات ناراحت شده بودند بیچاره زندائی  ..........کوپ کرده بود و میگفت اگه بچه اینه بابا ما نخواستیم ........خلاصه قطره رو بهت دادم و بعد از یک ربع خوابت برد.

صبح که از خواب پاشدی دیدیم دندونت مثل دونه برنج روی لثت سفیدی میکنه......

مبارکت باشه عزیزم.

 انشاا.. بقیه دندونات هم خیلی زود دربیاد 

  

+نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت10:58توسط ماماني | |

به نام خداوند شنواي دانا

خدا رو شكر محمدصالح غذاي كمكي رو شروع كرد.

براش سوپ خوشمزه درست ميكنم و سبزي اونو هميشه تازه ميريزم خيلي سوپش رو دوست داره مخصوصا با ماست......

.

اما از قطره آهن كه خداييش خيلي بدمزه است بدش مياد...

قربونش برم با زور مي خوره و بقول باباش ما ميشيم جانگولر تا گل پسرمون قطره بخوره

الهي كه همه بچه ها سالم و سلامت با ناز پدر و مادر بزرگ بشن.....آمين يا رب العالمين 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت20:12توسط ماماني | |

 به نام خدايي كه هرچه داريم از اوست

ديگه كم كم بايد آماده رفتن به خونمون ميشديم........

واي خداي من چقدر سخت بود قلبم داشت از سينم ميزد بيرون خيلي بهشون عادت كرده بودم

ولي رسم دنياست ديگه هر جا باشي آخر بايدبري.........

خلاصه اينكه بابا اومد سراغمون و ما برگشتيم.ولي چه برگشتني

مامان و بابا بندگان خدا تا يه هفته حالشون خيلي بد بود آخه ۶ ماه محمدصالح رو بزرگ كرده بودند

دايي و زندايي هم خيلي ناراحت بودند

شب اول كه اومديم تهران محمدصالح خيلي بدقلقي ميكرد و كلافه بود بخاطر هواي تهران ۱۰ روز كامل سرفه ميكرد برديمش دكتر خدا رو شكر تب نداشت.

چقدر هفته اول سختم بود ولي خوب گذشت

تازه اونجا فهميدم كه چقدر مامان و بابام زحمتمون كشيدن 

درست ۱۰ روز بعد مامان و بابا اومدن تهران دلشون خيلي براي محمدصالح تنگ شده بود.  

هزارتا بوس براي همشون

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت20:10توسط ماماني | |

 به نام خدايي كه وارث آسمانها و زمين است

روزها پشت سر هم طي ميشد و گل پسرم بزرگتر.......

روز واكسنش هم فرا رسيد و رفتيم كلينيك نزديك خونه برات پرونده تشكيل داديم و واكسنتو زديم الهي قربونت برم زف كردي و از حال رفتي.منم سفت بغلت كرده بودم و نازت ميدادم..

۳ نصف شب هم با بي قراريت از خواب پاشدم ديدم با اينكه مرتب بهت استامينوفن دادم

تب شديدي كردي سريع بابا رو از خواب بيدار كردم دست و پاتو چندين دفعه شستيم و بهت قطره داديم خدا رو شكر تا ساعت ۴ تبت اومد پايين و شما راحت خوابيدي.

خدايا شكرت بخاطر همه چيز

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت20:12توسط ماماني | |

به نام خداي كريم و بخشنده 

اومدن مامان و بابا مصادف شد با عاشورا و تاسوعا. 

پارسال این موقع محمدصالح تو شکم مامانش ۳ ماهه بود  ولی ماشاا.. امسال۶ ماهه من خونه بودم و نتونستم بیرون برم چون هم هوا سرد بود هم حالم خوب نبود....

ولی امسال خدا رو شکر لباس زیبای سقا رو که هزاران بار آرزوشو داشتم تنت کردم .وای خدای من چقدر زیبا شدی.....

پارسال بابا برای مراسم عزاداری با دوستش رفته بود بازار بزرگ و این لباس رو برای شما خرید ....وقتی از در اومد و لباس رو به من داد من گفتم از کجا میدونی پسره؟ چرا سربند یا قمر بنی هاشم؟ چرا خانم فاطمه الزهرا براش نخریدی.بابا هم گفت نمی دونم چرا ته دلم میگه پسره.ولی خوب اگه دختر شد سربندشو عوض میکنیم.

خلاصه اینکه امسال شما کلا با این سربند مشکل داشتی لباس رو ۱۰ دقیقه تنت کردم و ازت کلی عکس گرفتم شما هم هی جیغ میکشیدی

 

قربونت برم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت20:10توسط ماماني | |

بنام خدایی که همه مخلوقاتشو خيلي دوست داره حتی اونایی که خدا رو دوست ندارن

پريشب اولين شب يلدايي بود كه محمدصالح عزيزم در كنارم بود.....

خيلي بهمون خوش گذشت كلي عكس و فيلم يادگاري گرفتيم آجيل و انار و هندونه و .... فقط جاي بابا  خيلي خالي بود انشاا.. سال ديگه همه در كنار هم......

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت21:29توسط ماماني | |

  به نام خدای بی همتا و يكتا

محمدصالح جونم خدا رو شکری وارد ماه پنجم شده. حركات جديدي انجام ميده.همه رو ميشناسه. دیگه دستاشو دور گردنم میندازه بهم میچسبه برام می خنده و حسابی دلمو می بره.

اسباب بازيهاشو دستش ميگيره با هاشون بازي ميكنه.

       

منم روزی ۱۰۰۰بار میگم الهی قربونت بشم الهی فدات بشم.....

اینم یه عکس هزار ماشاا..خوشگل از محمدصالح که بغل باباش ایستاده

محمدصالح جونم گاهی اوقات خیلی بد می خوابی connie_38.gifهم سر پا و با تکون و هم با آهنگ های مختلف ...

 

الان خودشم داره آ واز می خونه

دائم دستش تو دهنشه. چون لثه هاش مي خاره... داره دندون در مياره

 

اينم يه عكس از نخود فرنگیم که قبل از خواب پاهاشو بالا ميبره و ميكنه تو دهنش

همه میگن خواهرشو میخواد 129fs370785.gifولی ما میگیم محمدصالح برامون کافیه .مگه نه مامانی قشنگه؟ Laie_7.gif

آخه پاهات شكست چكار ميكني فندقم؟

 اما امان از لحظه ای که خوابش بیاد و بی قراری کنه

محمدصالح عزیزم آرزوی مادرت اینه که وقتی بزرگ شدی حافظ قرآن بشی حتما کمکت میکنم فقط خودتم بایدهمراهی کنی....

باباتم خیلی زحمتتو میکشه و انشاا.. در آینده برات کلی برنامه دارهkaffeetrinker_2.gif

برات بهترین روزها رو آرزو میکنم.انشاا..

اینم یه عکس از خوابیدن فرشته کوچولوم

 

اينم يه عكس خوشگل از غذا خوردن محمدصالح كه مامان بزرگش داره بهش ميده.......فرنی و حریره بادوم....

                

آب ليموشيرين هم خيلي دوست داره

اما از قطره مولتی ویتامین خیلی بدش میاد و حالشو بهم میزنه اما دکترش Drbarbie.gifگفته حتما باید بخوره وگرنه خدایی نکرده نرمی استخوان میگیره

 

اینم یه عکس ازجیگر طلام ماشاا..وقتی از حموم میاد مثل دسته گله

            

محمدصالح جونم عاشق آبه و حموم رو خیلی دوست داره

وقتی از حموم میاد شیر می خوره و می خوابه

 

دست مامان بزرگش درد نكنه 2 دست لباس كاموايي خيلي خوشگل براي زمستون جيگر طلام بافته كه عكسشو مي زارم.

 ماشاا..                  

زندائي جونشم 2uge4p4.gifبراش يه دست لباس پاييزي بنفش با 3 جفت جوراب و كلي اسباب بازي خريده..دستشون درد نكنه....

محمد صالح جونم انشاا .. همیشه سلامت و تندرست باشی

  

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت10:0توسط ماماني | |

  بنام خدايي كه خالق زيبائيهاست

امروز روز تولدمه.  هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

        

محمدصالح عزيزم هم وارد ۶ ماهگي شده و من خيلي خوشحالم خدا جونم شكرت...........

 

امروز از ته دلم آرزو كردم كه اي خدايا....اي خالقم......اي مهربانترينم همه آدم هاي روي زمين رو به حاجتاشون برسون و دل همه رو شاد كن..........

    

امروز خونه دائي و زن دائي دعوتيم.......چند تا عكس خوشگل از شب تولدم از محمدصالح گرفتيم كه براش ميزارم........

        

زن دائي تا ميتونست برات اسباب بازي آماده كرده بود تا باهاشون بازي كني

دستش درد نكنه........

 

        

محمدصالح جونم خوابت مياد!!!!!!!!

        

من و بابا دوستت داريم و برات آرزوي سلامتي ميكنيم.  

      

                

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت16:25توسط ماماني | |

به نام خداي رحمت و پاكي

امروز دهم آذرماهه. محمدصالح براي اولين بار بارش برف سفيد و زيبا رو از آسمون ديد با تعجب به ريزش برفهاي سفيد نگاه ميكرد.

منم براي همه بچه ها و محمدصالح عزيزم دعا كردم كه دلهاشون هميشه مثل اين دونه هاي برف سفيد و روشن

باشه............

 

تازه به محمدصالحم قول دادم تا وقتي بزرگ شد با هم يه آدم برفي خوشگل مثل خودش درست كنيم. انشاا..   

الهي قربونش برم جيگر طلاي مامانشه..........

                           

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/10ساعت16:49توسط ماماني | |

به نام خداوندي كه خالق زمين و ۷ آسمان است.

محمدصالح جونم سه ماهت تموم شده بود كه  من و شما و مامان بزرگ و دائي و بابا با ماشينمون رفتيم مسافرت.........

2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif

واي چقدر خوش گذشت ...اولين مسافرت با محمدصالح..... گیلان و مازندران و گلستان و از همه بهتر مشهد... زیارت امام رضا(ع)

بابا اولین کاری که کرد تو حیاط امام رضا آستیناتو داد بالا و  برات وضو گرفت بعد بردت زیارت و دستت رو زد به پنجره فولاد

بابا به افتخار تو كلي هزينه كرد كه بهت خوش بگذره و ما رو اذيت نكني

دستش درد نكنه.....

2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif

لب دریا..ماهی سفید..آب تنی..

اینم یه عکس خوشگل از محمدصالح جونم ....مامان بزرگ داشت لباستو عوض میکرد که دائی سر رسید و ازت ۲ تا عکس خوشگل گرفت....

2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif2uge4p4.gif

قربونت برم

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت9:58توسط ماماني | |

به نام خداوند رئوف و رحيم

محمدصالح عزيزم ماشاا.. روز به روز بزرگتر ميشه و صداها و اداهاي جالبي از خودش در مياره و دل همه رو مي بره.

Just_Cuz_13.gif

مامان بزرگ و بابا بزرگش خيلي زحمت محمدصالح رو كشيدن دستشون درد نكنه...قرار شده وقتي بزرگ شد تا مكه كولشون كنه.....bliss.gif

 

دائي ماني و زندا ئي رو كه نگو ديگه2uge4p4.gif.......كلي لباس و اسباب بازي براش خريدن.......واقعا دستشون درد نكنه.انشاا..محمدصالح براي پارميداشون جبران كنهloveshower.gif.......

 

و اما دائي كوچيكهBanane21.gif........عشق محمدصالحه.......تمام حركتهاي اونو مثل ضبط صوت تو خاطرش حفظ ميكنه و انجامش ميده...

 

اينم ۲تا عكس از 2 ماهگي محمدصالح.....

بگو هزار ماشاا..

گل پسرم اينجا لباس فوتبالي پوشيده ....

بچم مونده به حرف باباش گوش بده پرسپوليسي بشه يا به حرف دائي هاش كه استقلاليند...... 

 برات بهترينها رو آرزومنديم

مامان و بابا

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت22:51توسط ماماني | |

به نام خداي هميشه زنده و پاينده 

محمدصالح جونم از حموم اومده.......

فرشته كوچولوم تو تختش راحت خوابيده.....

شكرت......

greenstars.gif

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت15:2توسط ماماني | |

 

به نام خداي مهربون

  خبر.......خبر........خبراي خوب خوب

 

اولين جمله وبلاگ محمدصالح را با ياد خدا شروع ميكنم و خداي مهربون رو سپاس ميگويم بخاطر تمام داده ها و نداده هايش.........

خداي مهربونم ما از تو ممنونيم كه محمدصالح عزيز رو بهمون هديه كردي.

ما رو كمك كن تا هر چه در توان داريم براي تربيت و آسايش پسر نازنينمون بكوشيم.

الهی آمین یا رب العالمین

محمدصالح عزيزم به جمع ما خوش آمدي  

و به اندازه يه دنيا دوستت داريم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت13:52توسط ماماني | |

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت13:17توسط ماماني | |